رشوه به فرمانده
راوی :حسین کرم نسب
قبل از عملیات ولفجرمقدماتی من جانشین گروهان شهید مسعودفر در گردان بدر از تیپ 15 امام حسن مجتبی ع بودم .
مقر تیپ ما در سایت ۴ رادار. دزفول بود .
هر روز اتوبوسی که آقا رضا عرفانی یا همان ( رضا تهرانی ) رانندهاش بود . از هر گروهان ۱۵ نفر را میبرد به شهر دزفول برای حمام .
بعد از برنامه صبحگاهی و ورزش .♂️♂️♂️
من در چادر ⛺️ گروهان داشتم صبحانه میخوردم. پرسنلی گروهان بسیجی شهید نمدساز بود
نمدساز آمد گفت : احمد مکاری از نیروهای گروهان بدون اجازه با اتوبوس رفت دزفول .
خلاصه فکر کنم ساعت ۲ بعداز ظهر بود .
نمدساز آمد گفت احمد مکاری از شهر آمده .
گفتم بگو بیاد اینجا .
احمد مکاری آمد ازش سوال کردم چرا بدون اجازه رفتی بیرون از با اتوبوس رفتی شهر . جواب قانعکنندهای به من نداد .
گفتم برو پوتین را بپوش بیا اینجا
من هم پوتین را پوشیدم آماده شده بودم برای تنبیهی کردن...
احمد مکاری را دیدم ، موقع برگشت یک کیسه پلاستیک در دستش بود ....
دستشو دراز کرد گفت: بفرماید .....
گفتم این چیه؟ گفت برات ساندویچ کالباس گرفتم .
گفتم ساندویچ برای من گرفتی .
ساندویچ ازش گرفتم .و گفتم حرکت کن تا بیرون از مقر
احمد مکاری را پیاده ♂️بردم پشت مقر گردان.... یک دره ای بود به عرض۴۰ متری و عمق ۵ متر بود .
من روی لبه دره نشستم و گفتم آقای مکاری تا من این ساندویچ کالباس شما را میخورم تو میدوی ♂️♂️ تا آنطرف دره یک برگ از درخت ربنیک میکنید میاری اینجا تحویل من میدهید .....
اصلأ هم در بین راه استراحت نمیکنید .تا من این ساندویچ را بخورم ...
من هم با حوصله آغاز کردم به خوردن ساندویچ کالباس ...
احمد مکاری هم وقتی میدوید و از ارتفاع دره بالا میآمد و نفس نفس میزد به من التماس میکرد . میگفت اقای کرم نسب تو را بخدا زودتر ساندویچ را بخور .تمامش کن تا من راحت بشم خسته شدم .
وقتی ساندویچ را میخوردم گفتم مکاری حالا برای من ساندویچ رشوه میاری ؟؟
زود باش حرکت بکن برو و بیا ♂️ من تا ساندویچ را میخوردم . احمد مکاری ۸ مرتبه عرض دره را میدوید .
بنده خدا مکاری بعد در عملیات والفجر مقدماتی اسیر شد .....
مکاری تا از اسارت آزاد شد هنوز تنبیهی بخاطر ساندویچ را فراموش نکرده بود.....
هنوز هر وقت من را توی خیابان میبیند میخندد.
میگه یاد ساندویچ بخیر....
#ساندویچ
#رشوه
#گردان_بدر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.
برچسب:
نویسنده: پرهام رجبی